۵ مطلب با موضوع «دلتنگی» ثبت شده است

اینجای زندگی اصلا قشنگ نیست ...


شده ام مثل اینها که توی یک اتاق تاریک نشسته اند و لیوان پشت لیوان فلان میخورند و هی سیگار دود می کنند و فکر هایشان مخشان را می خورد . هی زور می زنند که آن بغض لعنتی پایین برود و لعنت به ماندگاری اش که جان می گیرد و نمی رود! هی لب می گزند، هی لب می گزند و آخر آن لامصب کارخودش را می کند و بغض نخورده می ترکد. حالا من نشسته ام میانِ تاریکی و هی چای میخورم و چای میخورم و جای سیگار امیدم را دود می کنم . راستش بوی گندی می دهد دودِ امیدم .. بوی درد، بوی بغض، بوی تنهایی .. 

یادم می آید به بچگی ها که همه اش احمقانه بزرگی هایم را میخواستم . من نمیدانستم این بزرگی ها کوچکم می کند . به ولله که اگر می دانستم قطعا دلم را گل می بستم که گزافه نبافد. 

راستش هیچ خوشم نمی آید از اینجای زندگی. جایی که خداباوری ات برود قهر که قشنگ نیست . 

اما حرف قشنگی زد، خوبی ما این است یا شاید احمقی ما این است که گرچه همه ی امیدمان می برد اما باز تاب نمی آوریم حرف های مخالفانش را، مثلا تا بحال توی حرف هایتان سعی کرده اید "ان شاءالله"را حذف کنید؟ یا "اگر خدا بخواهد" یا "به امید خدا" ؟ 

اینجای زندگی اصلا قشنگ نیست .. اصلا قشنگ نیست که همه ی پشت و پناه و امیدت را کنار بگذاری :) 




  • دخترڪ
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

پرتقال نمکی ؛)


 

یک تق بلند! دو تق کوچک!

ریتم تخمه شکستن شما هم همینطور است؟ 

راستش را بخواهید امروز خل وضعانه سعی کردم ریتم تخمه شکستنم را عوض کنم و در کمال تاسف! نشد :/ یا مثلا چند روزیست در پی آنم که چیزی کشف کنم که در زمستان مثل آلوچه ی سبز ترش و آبدار و خر باشد! و البته که خر یعنی اوج عشق! از آبغوره و خیار و نمک و گوجه و نمک و اینها بگیر تا دیگر رسیدم به پرتقال و نمک :/ 

یحتمل طعم بس جالب انگیز ناکی داشت و کیفم را کوک کرد هرچند که این هم نمیتواند مثل آلوچه خر باشد :/ از این بگذریم که بد دلم پر است و هوای گریه دارد:/ 

لذا شنیده اید که ملت هی می گویند  سال دارد نفس های آخرش را می کشد، اسفند هول و دستپاچه است و بهار لباس نو پوشیده و بلیط گرفته و سوار قطار شده و در راه است و از این حرف ها ؟! و من مدام فکر میکنم بهار مثلا چه فرقی می کند با زمستان؟! با پاییز؟ تابستان را نمی گویم چون برای من بهار و تابستان همیشه یک ریخت و شکل بوده است:/ البته آمدن بهار واقعا ذوق دارد، آن هم فقط و فقط بخاطر این که باز همه جا سبز می شود و شبدر ها می رویند و پشت بندش تابستان می آید و آلوچه های سبز می رسند و منِ بیچاره ی مفلوک مجبور نیستم بخاطر این میل مزخرف و خل وضعانه آبغوره بخورم یا پرتقال شیرین را نمک بزنم و حالی به حالی بشوم :| برای همین، آره! لذت دارد آمدنش . اما دیگر نه انقدر که غرق شدیم و نمیفهمیم هی سال روی سال می آید و هیچ اتفاقی نمی افتد! یعنی واقعا هیچ اتفاقی!  دیگر حتی مثل بچگی ها هم تا ساعت سه یا چهار صبح چرت نمیزنیم و هی منتظر صدای توپ و حول حالنا نیستیم و این وسط سوال است که امروز مناسبتش چه بود؟!

 نمیدانم چه مرضی است با اینکه میدانم ویکی پدیا خیلی از مطالبش چرت محض است باز هم عین خل وضع ها وقتی اطلاعاتی میخواهم اولین جایی که کله می کشم و میخوانمش ویکی پدیاست:/

 نمیدانم شاید از چیدمانش خوشم می آید، لاکردار منظم و تمیز عنوان بندی میکند و مهم ترین ها را هم همان اول میگذارد و ای مرگ بر آمریکا :|

و این چنین رسیدم به "محمد ابراهیم همت" همانی که هی زل زل نگاهم میکرد. راستش چقدر بد است که ما همه از خانواده های این آدم ها انتظار داریم آدم های دررررست و شاخ و از آسمان افتاده ایی باشند! بعد وقتی اطلاعات را بالا و پایین میکنی و میپرسی و هی چنگ میزنی و اخم میکنی و بغض میکنی هی واقعیت را بکوبند توی صورتت و تو فکر کنی مثلا اسمش را می گفتند"زهرا" چه کم میشد از این آدم؟ اضافه هایش را بی خیال .. چه کم می شد؟! و دلت می سوزد از اینکه آدمی زاد عین هوای بهار دقیقه ایی یک حال دارد و آخ که حق است که سیصد و سیزده نفرمان را پیدا نکرده است هنوز ..

و باز و باز و باز فکر کنی، مثلا ترقه در کنند و بیست و نه بشود یک! حالا چه فرقی کرد؟! 

  • دخترڪ
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵

بی سرِ بی ته!


 

اینجا دیوانه خانه ی مخ ام -_-

امروز زندگی به طرز وحشت آوری از چشمم افتاد، افتاد و شکست و خرده هایش را توی جارو برقی کردم و کیسه ی جارو برقی را نمیدانم کدام گوری چپاندم تا به سرم نزند بیاورمش، بازش کنم و بخواهم مثلا تکه هایش را بهم بچسبانم و با این زندگی زهوار در رفته ی کج و معوج خوش باشم که هی! زندگی ام را ببین :/ مثلا چه ایرادی دارد بر سرش بکوبم و لگد نثارم کند و بهانه ی جنگ جهانی مان یک کنترل و شبکه ی مزخرفی باشد که بن تن نشان میدهد و من میخواهم گیسو کمند ببینم ؟! خب تو ببین و لبخند بزن! نه طرف من را بگیر نه او را .. بالاخره اگر بر سرش کوبیدم سه برابرش را تحویلم داده دیگر .. تو چه میگویی؟! تو بشین و فقط به سر و کله زدن هایمان بخند .. بخدا که دلت برای این ها تنگ میشود ! و چه غم انگیزانه برنج دون دون شده ی چسبیده بهم با خوراک مرغ بهم نیامد! حتی پیاز را هم که اضافه کردم باز هم نیامد! حتی ماست را هم که سر کشیدم نیامد! حتی نرمی سیب زمینی ها هم باعث نشد این دو بهم بیایند و چه احمقانه دلم سوخت که این غذا هم دیگر محبوبم نیست :/تازه احمقانه تر از این ها این بود که فکر کردم نکند آن بشود و یک پیامی از یک نا کجا برایش بیاید و من ندانسته به کثافت تبدیل شوم؟ احمقانه بود چون از همه چیز اطلاع داشت و من بی دلیل هول برم داشته بود :/ و خنده دار تر از این که چهار بار لیست را نگاه کردم و نبود اسمشان، من کی میخواهم یاد بگیرم به قولش بزرگ شوم؟ انتظار نداشته باشم؟! بعد از اینها فکر کردم چقدر صحبت کردن با پدرت آن هم در فضای تلگرام سخت است! زورت را می زنی و فقط یک سلام و احوال پرسی می شود و این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است ... غم گین تر از این حالت وز وز آرام گوشی ات روی میز است که صدایش را بالا میبری تا ببینی این بدبخت فلک زده چه می نالد و ناله اش جانت را می گیرد! یادت میاورد حتی شب شهادت هم نتوانستی عین آدم باشی! یادت میاورد بی لیاقت تر از همه تویی و حیف که نامت فاطمه باشد!

اصلا بیا بگذریم.. میدانی؟!

وای از آن ظرف هایی که درون سینک جمع می شود و انگار وقتی اینها را میبینی کسی بیخ گلویت را میگیرد و میخواهد به طرز تدریجی مرگ به خوردت بدهد :/ و تو با بدبختی از چنگش فرار میکنی و به اتاقت پناه می بری و روی صندلی که ولو می شوی و حالا نوبت طاووس نیمه کاره ی نقاشی شده ات است که بیخ خرت را بچسبد و رنگش را طلب کند و تو با عزج و لابه بگویی به ولله که کشیدن این همه جزئیات اعصاب میخواهد و به خدا که اعصاب ندارم! و طاووس با آن تک چشم کشیده اش یک "غلط کردی طرح زدی" نثارت کند و بیخیالت بشود و تو گیج و گنگ فکر کنی واقعا حضرت فاطمه(س) بیست و هشت ساله بود؟! چرا این سایت بی در و پیکر دری وری گفته بود پس؟! و یکهو پسر داستانت از توی قصه کله بیرون بکشد که هی! جنگ سوریه دارد تمام می شود ها ! زودتر راهی ام کن که نمانم اینجا و بیش از این خفه شوم و تو میگویی"پس راحیل چی؟" و او با بغض نگاهت میکند. حق اش است بخواهد بپرد خب .. اما راحیل هم گناه دارد دیگر؟! ندارد؟ همسر های این آدم ها گناه ندارند؟ یک عمر تنها بمانند که چه؟! و باز نگاهت بیوفتد به دون دون های آبی روی دیوار و لبخند بزنی .. خوشی یعنی همین دون دون ها که فکر میکنی مثلا فکر کن یک روزی پیدایش بشود بیاید بنشیند توی اتاقت، روی صندلی و تو روی تخت و نگاهش را خندان میان در و دیوار اتاقت بچرخاند و بپرسد کار خودت است؟ و تو نیشخند پهنی تحویلش دهی و مثل همان رویایی ها با متانت لبخند بزند و بگوید"زیباست" و تو گویی از ذوق جان به جان آفرین تسلیم کنی. حالا از رویا بیایم بیرون، یک موقع زشت نباشد که این آدم را فالو کردم؟! من را چه به این اجنبی جذابِ به قول خودمان خر!؟ واقعا یک معضل شده این آدم ها!

و چرا حامد زمانی امسال چیزی برای دهه فاطمیه نخواند؟ و اصلا چرا صبح زود پیام داده که دیروز جایت خالی بود؟! خب من کف دستم را بو میکردم که قرار است پیکر شهید تشییع کنید؟! اصلا من با شهدا یک خرده حسابی دارم و خوب شد نیامدم :| اگر می آمدم که همان وسط مینشستم به خود زنی که آره شما هم! الان دقیقا نصف شب های اردوگاه کم است که زل بزنم به چشم های همت و بگویم ببین ! این داره دق میده ها! ولی شما دلمو گرم کنید! و همت هم همانطور زل زل نگاهم کند و ته نگاهش بخوانم که برو بچه :/ و پا به زمین بکوبم و که من بچه نیستم و اینجا حاج حسین بخندد و بگوید "حاجی اذیتش نکن" و خودم را کودکانه طور برایشان لوس کنم و از آن طرف اتوبوس برسد و نفهمم چطور خودم را به استقبال میهمانانشان برسانم و آخ .. چقدر خوب بود :)

اما هنوز هم بیخ گلویم گیر است که بروم و زل بزنم توی چشمش و بگویم خادم جماعت باید شاد بپوشد! نه سیاهِ دل مرده ! مرد ها را بیرون کنید و بگذارید ما شاد بپوشیم! گرچه با آن وضع دل سپردنشان و عاشق شدنشان و خواستگاری کردنشان ته حرف هایم ساکت می شوم و مظلومانه سکوت میکنم :/ خلاصه که ..

اصلا نمیفهمم چرا با این واو واو گذاشتن هایم بین این چرندیاتم پل ارتباطی میزنم اما باور کنید همه ی شان با همین وضع درون مخم عمو زنجیر باف میخوانند و تازه آن دسته ی فرعی جات مزخرفترشان را بی خیال!

 

پی نوشت: یه نفس عمیق!

خالی شد ^_^

پی نوشت تر : بالاخره من هم در هم نویسی را تجربه نمودم :)


پی نوشت پایانی : 

 ندارد علی هم زبانی بمان ..

تسلیت :(

  • دخترڪ
  • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵

آدم های بی مهری شدیم ...


مهر و محبت سیری چند؟! 

این وضع و حال الان شده حساب کتابی .. 

اگر کاری بود یادت میاد یکی اون وسط مسطای مخاطبین گوشیت هست که یه روزی خیلی قول و قرارا باهم گذاشتین .. 

اگر کاری نبود .. 

انتظار زیادی نیست اینکه منتظر یه "سلام" یه "خوبی؟" باشی .. 

آدم های بی مهری شدیم که نمیدونیم نزدیک ترینامون همین الان کنج دلشون غم چی گرد انداخته .. 

نمیدونیم سکوتشون از بی حرفی نیست .. از دلگیریه ..

از "خوبی؟" ایی که ازت انتظار داشتن و نشنیدن و سکوت کردن ... 


+مهم یا غیر مهم .. بیایم بنی آدم باشیم .. محبت خرجی نداره :)


  • دخترڪ
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

خادم عشق :)

یکهو میبینی نشسته ایی روی صندلی ردیف آخر اتوبوس، هوای پشت پنجره سرمه ایست و چشمان بدرقه کننده ها پر از "کاش قسمت ماهم می شد" .. 

و تو فکر میکنی .. من چه داشتم که قسمتم شد؟!  من چه داشتم که این کاش کنج چشمانم لانه نکرده بود؟! 

روسری های وفا بسته ی یک به یکشان، ساق های سبز و مشکی و سرمه ایی یک به یکشان دل می رباید .. 

و تو فکر میکنی .. من چه داشتم که در صف اینها ایستاده ام؟! 

شب نمیگذرد، بی تابی ات می گذراندش .. سحر میشود و نفس میکشی به هوای، هوای دم گرفته ی خوزستان .. 

تابلوی سبز رنگ "خرمشهر" و اردوگاه شهید باکری ... 

زمین گِل است و تو با چه شوقی چمدانت را بغل میگیری و به سمت سوله ها می دوی .. 

چشمانت ستاره باران میشود وقتی آن نخل های بی سر و آن خاکریز های عشق را میان سوله ها می بینی .. آخ که چقدر عشق است سنگر های کوچکش ..

جمع میشوند و تو با تمامِ شوق جزو استقبال کنندگان می شوی .. 

چوب پر به دستت می دهند و تو تا عرش می روی .. کودکانه چادر به سر میکنی و مثل خادم های حرم عشق اش چوب پر به دست میگیری .. 

با تمامِ جان لبخند میزنی .. بالاخره توهم خادم شدی :) 




پی نوشت: قسمت هرکی عاشقه :)


پی نوشت تر: می گفت قبل از اینکه بیاد راهیان نور خواب میبینه همه ی ما بیست و خرده ایی خادم دم ورودی اردوگاه ایستاده بودیم و کنارمون همه ی بیست و خرده ایی شهید شاخصی که تک به تک سوله ها به اسمشون بود و هر روز هممون بهشون سلام میکردیم و خوش و بش؛ به صف ایستاده بودند. 

قبل ترش میگفت هر کاری میکنید این شهیدا کنارتون ایستادن .. درست مثل حاج همت که همش از جلوی درِ سوله ی چهار زل چشمامون می شد:) 


پی نوشت پایانی: کاش چوب پرِ هر خادم فقط و فقط برای خودش بود .. دلم پیشش موند .. 


  • دخترڪ
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
موضوعات
کلمات کلیدی