گـــَـس

روز نوشت های یڪ شهریوری

فوبی آ

یه مدل فوبیا هست شماره ی غریبه که بهتون زنگ میزنه به گوشیتون که عین  بمب ساعتی اییه که رفته روی ثانیه شمار خیره  میشید و آخرشم تماسو وصل نمیکنید و قطع میشه!

بعد کل تماسایی که قرار بوده از طرف آدمای غریبه باهاتون گرفته بشه و از قضا مهم هست تو ذهنتون میاد و این شود که خود را مزین سازید به انواع و اقسام فحوش:/ 

شمام اینطوری اید یا فقط منم؟:( 



پی نوشت: یکی پیدا شه پلیز:/ احساس غربت دارم :| 



  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • دخترڪ
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

    و روز هایی که خاطراتشان می ماند!


     

    +هوس کردم بازم امشب زیر بارون تو خیابون

    به یادت اشک بریزم طبق معمول همیشه

     


    +انگار نه انگار که یک هفته بود . جوری گذشت انگار یک ماه بود ..

     

    + بعد از هشت سال طلبید و رفتم، گرچه که تموم مدت نگاهم به اون کوه و اون سنگ و اون مسیر بود . حال و هواش مثل مشهد بود . حتی عصر و اذان و صحن مر مرینش :)

    کی می دونست این هشت سال اینجوری میگذره؟

     

    +شش ساعت وقت دارم و هفت فصل نخونده ی روانشناسی صنعتی . اولین جلسه ایی که رفتم سر کلاس و استادش شروع کرد به حرف زدن و بحث کردن خوشم اومد ازش، درس دوست داشتنی ایه ولی حتی این علاقه هه هم باعث نمیشه الان فحشش ندم که خیلی زیاده :/

     

    +بعضی از آدما بیش اندازه خنثی ن . بیش اندازه سعی دارن خودشونو بکشونن توی حاشیه .

    دقیقا وقتایی که به این آدما بر میخورم چقدر از اینکه من فقط مسئول افکار خودمم حرصم میگیره :/

    یک عاشقانه ی آرامو نخوندم ولی این جمله شو دوست دارم " آدم سیاسی یعنی انسانی که تسلیم فساد نمی شود"

     

    +دیروز یه دور توی شهر زدیم تا برسیم به امامزاده، اونقدر بنر ارتحال فلانی و فلان کس دیدم که دیگه تصمیم گرفتم تا یک ماه دیگه اون طرفا نرم :|

    حالا همه ی بنرا یه طرف، اونجایی که حجله گذاشته بودن دیگه خیلی شاخ بود:/

    (حجله س دیگه؟ همین سیاها که چراغ داره و عکس مرحومو بهش میزنن :/)

     

    +اطرافیان جالبی دارم :)) به محض اینکه شروع میکنم حرف زدن با اینکه حرف دل خودشونم هست فورا میگن" این حرفا رو نزن " "میخوای بکننت توی گونی؟"

    و گونی آن شمر لعینی که باید همواره از ترسش خفه باشیم :/

     

    +آخه به این آدم میاد ظالم بودن؟

    به این آدم میاد اون همه کشتاری که بهش ربط میدن؟ آخه .. وجدانی هم هست؟!

     

    +صداشو که شنیدم اصلا باورم نمیشد این صدای یه پدر شهیدِ .. اون هم شهید دفاع مقدس .. کم کم که حرف زد و جریان معلوم شد فهمیدم پدر شهید مدافع حرمِ .. 22 دوسال تفاوت سنی داشت با پسرش . جبهه رفته بود و پسرش ادامه  دهنده ی راهش ...

    از رفتنش و شهید شدنش که می گفت صداش میلرزید .. اونهمه توهین و تحقیر جوابِ این بغض و لرزشِ صدای یه مرد هست؟

     

    +عکسو که باز کرد و واضح شد اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این چقدر شبیه اونیه که دارم مینویسمش .. نشونشون دادم و هر سه باهم غش کردیم -_-

    گذاشتمش بک گراند و هر بار که لاک گوشی رو باز میکنم یه دور غش میکنم -_-

     

    +هنوز از کمیته خادمین خبری نشده و این یعنی مرگ تدریجی :/

     

    +کاش سال دیگه دوره ی تخصصی ش رو بذارن :/ دلم دوباره اون مسیرای طولانی آسایشگاه تا غذا خوری و صبحگاه و اون رزم شبونه ی پر هیجانو میخواد :/  

     

    +خیلی وقته براش نامه ایی ننوشتم . حتی تا پریروز نمی دونستم نامه های قبلی رو کجا گذاشتم .. نمیدونم چرا .. ولی ذوقم فروکش کرده .. حرفی ندارم یا اگر داشته باشم هم دستم به نوشتن نمیره .

    دور شدیم؟!

     



    علی یار :)

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • دخترڪ
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵

    ترکم کرد :)

    حرف از ترک کردن بود ..

    غیر از یک مورد، تجربه ی ترک شدن نداشتم . بیشتر آدمی بودم که ترک کنم و خدا ببخشایدم:/

    و این حرفو کسی زد و این ترسو کسی داشت که یک بار ترکم کرد ..

    ترکِ  خیلی بزرگ و هولناکی نبود اما اون موقع که رفت و غیبش زد من حال بچه ایی رو داشتم که انگار روز اول مدرسه ی جدیدش بود، همه توی این مدرسه با هم بگو بخند میکردند و اون یه گوشه ایستاده و منتظر یه لبخند و نگاه مهربونِ آشنا بود .

    اون اومد، ایستاد کنار اون بچه، از نقاشیش تعریف کرد! لبخند زد! و گفت"دوستش دارم"

    از فرداش اون بچه مدام نقاشی میکشید به امید این که اون نقاشیشو ببینه و بازم با توصیف و تعریفای مختص خودش از نقاشیش تعریف کنه و بازم بگه "دوستش دارم"

    اون بچه توی اون موقعیت محتاج اون دوستت دارم و لبخند و حضور بود :)

    ولی یه روز هرچقدر منتظر اون شد، نیومد!

    فردا شد ... نیومد

    ماه بعد شد ... نیومد

    شش ماه بعد شد ... نیومد

    یک سال بعد شد ... نیومد

    مدام  می رفت و نیمکت جا مونده ی اونو نگاه میکرد، از دور ..

    نزدیک جمع دوستاش میشد و دزدکی به حرفاشون گوش میداد .. ولی نبود!

    هیچ اثری از اون نبود ..

    و اون بچه باز حس کرد روز اولیه که اومده بین جمع این مدرسه ی بزرگ جدید ...

    دیگه ترسید .. اعتماد نکرد .. از اون مدرسه رفت .. 

    دوست پیدا کرد

    از نقاشیش تعریف شد

    دوستش دارم شنید

    ولی هیچ کدوم طعم لبخند و تعریف وانیلی اونو نداشت :)

    القصه ...

    هیچوقت دلیلش قانعم نکرد

    هیچوقت حق ندادم

    هیچوقت ...

    امشب هم نمیخوام حق بدم .. ولی ..

    آدمی رو که اسمشو بذارم "رفیق" حتی اگر بدترین ظلم رو هم بهم بکنه کنار نمیذارم :)

     

    پی نوشت: البته که این ترک شدن به تموم ترک کردنام درِ .. ولی اونایی که من ترک کردم کجا و ...

    پی نوشت تر: اون آدم دقیقا روز تولدم بعد از یک سال و خرده ایی پیدا شد و حالا شده یکی از عزیز ترینام :)

    پی نوشت پایانی: همیشه مخاطب دار می نویسم ولی چه مضحک که هیچ جا مخاطب نیستم :) 

  • ۵ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • دخترڪ
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    خ س ت ه

    بسم الله ..



    +این روزا اگر کسی بود که حالمو می پرسید جوابش ردیف "خسته ام، خسته ام، خسته ام "هام بود. 

    نکه خسته ی عشقی و نا امیدی و این حرفا باشم ..

    نه 

    خسته ام یعنی واقعا جنازه ام :/ 

    اندازه ی یک هفته تمام خستگی توی تنم مونده و یک هفته ی دیگه هم قطعا روی سرش انباشه میشه :/

    تازه داشتم فاز بیکاری و الکی خوشی برمیداشتم که قشنگ دهانم دوخت:/ 


    +عجیب نیست؟

    به عشق مشهد 

    کلمه به کلمه ، ریز به ریز ِ دو ساعت مصاحبه رو بنویسی 

    ومتوجه بشی مصاحبه ی پدر شهیدیه که اهل مشهدِ .. 

    و از همون شهید بخوای وساطتتو..

    عجیب نیست؟

    شخصیت داستانت اسمش مصطفی باشه

    توی سرش هوای شهادت باشه 

    و تو داستان زندگی شهیدیو بنویسی که مصطفی ست و دقیقا عین شخصیتت هوای شهادت داره

    سپاهیه 

    و کلی وجه تشابه دیگه؟

    عجیبه .. 

    اینهمه شباهت و نکته عجیبه!


    +اصلا از چسب نواری مزخرف تر داریم؟

    سه ساعت در سعی و تلاش که جا مونده هاشو از روی کنترل تلوزیون پاک کنم و آخر مجبور به استفاده از الکل شدم .

    و الان انگشتام انگار که سوخته باشه لامسه اش مشکل پیدا کرده :/

    الکل اینجوریش کرده ینی؟

    برم قطعشون کنم ینی؟


    +پزشک دهکده تموم شد:( 

    شما هم عین من با این فیلم زندگی کردید نه؟

    مایکلا

    سالی

    کالین

    برایان

    متیو 

    اندرو 

    ابر سفید حتی :)

    هزار بار هم که ببینمش باز وقتی تموم میشه غصه ام میشه...


    +یه جایی خوندم آهنگ بی کلام برای تمرکز مفید تره تا آهنگی که متن داره ..

    الان اینو هم خودم اضافه کنم 

    آهنگیو که ریتمشو دوست دارید و زبونشو اصلا متوجه نمیشید هم میتونید برای تمرکز استفاده کنید -_- 

    بقیه رو نمیدونم ولی برای من این کار داد:/ 

    حالا یکی پیدا میشه میگه خب بی کلام که بهتره ://


    +تم جدید گذاشتم

    سقا و ایوون طلا و گنبد ..

    یعنی طلبیده؟ 

    باور کنم؟


    +امروز توی فکر این بودم که یه پست بذارم با عنوان "دوست می پذیریم" و واقعا درخواست دوست جدید کنم.

    نه که دوستای قبلی ام فراموش شدن یا جایگاهشونو از دست دادن .. نه! اصلا!

    فقط جدیدا یه میلی پیدا کردم برای این که اطرافمو شلوغ کنم .. چه ایرادی داره اگر با چندین نفر دوست باشم؟ 

    به نظرم شناختن آدمای جدید جالب و شیرینه:)

    فکرای جدید

    حرفای جدید

    مدلای جدید

    نگاهای جدید

    :)))


    + گفتم حس میکنم مثل قبل نیستی و واقعا حس میکنم نیست مثل قبل :(


    +کاش جراتشو داشتم ..

    کلش یه بلیط یه طرفه به مازندران بود و با یک روز تاخیر به خونه برگشتن .. 

    بدبختی یه طرف ماجرا اعتمادشونه :(


    +آدمی که بخواد بره نمیگه .. توی سکوت چمدون جمع میکنه و میره .

    این درست . ولی یه جاهایی دلش تحمل نگفتنو نداره ..

    گرچه نمیخواد فرصت جبران بده!


    +فصل مزخرف امتحاناته .. 

    امیدوارم همه موفق باشند و وقت کم نیارن :/ 

    وقت کم آوردن و یه حجم عظیمی از جزوه و کتاب نخونده مونده واقعا عذاب آوره:/

    با همه ی این حرفا 

    به خودتون اعتماد داشته باشید:)))


    +علی یار ^_^

  • ۵ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • دخترڪ
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵

    مهم تر از همه :))


    +من یه دیوونه م که تو باشی زنده میمونم ...


    +بهانه پشت بهانه

    بغض پشت بغض

    وبعد از هر عکسی که دیدم صدبار بغضم ترکید..

    بخندن

    شاد باشن

    باشن باشن باشن

    ولی من چقدر کم بودم ... 


    +نوشته کنه ام نبودم اصا و من قاه قاه خندیدم ^_^ تصورش شیرینه .. 

    نمیدونم ولی شاید یه روزم من اینو بگم :)))


    +بهش گفتم بخاطر کانالا نرفتم و چقدر دروغ گوی خوبی نیستم حتی :/

    قطعا بزرگترین دلیلش خودش بود ...


    +حس خوبی داره صبح

    زودِ زود

    هنزفری بذاری توی گوشت و مسیر یک ربعی رو با آهنگای مازیار زیر بارون برگای زرد قدم بزنی :))


    +چقدر دلم ریخت... چقدر دلم سوخت .. بی پدری سخته ..


    +توی زندگی هر آدمی میرسه وقتایی که همه ی درا قفل بشه و کلیداش تو پستوی ابد ترین جا بیوفته!

    فقط کافیه صبر داشته باشی ..

    فردا رو ببینی .. روشن ..

    فردایی که این درا باز شده .

    فقط کافیه اینا رو ببینی خواه نا خواه بالاییه کلیدا رو بهت میده :)


    +برای آخرین نفس بخون ترانه ایی

    که باید از تو بگذرم به هر بهانه ایی ..

    چقدر خودمو مزین کردم سر حذف کردن پوشه ش :/


    +یک کلام گفت میخوای باهاش قطع رابطه کنم؟!

    این جمله و اون لحظه و نه ایی که گفتم ..

    این یعنی خواستن !

    من نمیخواستم به هیچ وجه از اون بگذره 

    فقط دنبال این قاطعیت بودم 

    نه طفره رفتن ...


    +خواستم همونطور که توی زندگیش جا باز کردم همونطور کنار بکشم و بیرون برم ..

    نشد

    نشدنیه 

    اصلا!


    +این آدم ... ❤


    +خوبه که یکی از همه نظر از بر باشه تورو .. 

    خیلی خوبه که نیازی نیست براش توضیح بدی ..

    خیلی خوبه که یه "هوم"ساده ت براش یه شرح حال کاملِ ..

    خیلی خوبه:)


    +علی یار

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • دخترڪ
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    شلم در شوربا

    بسم الله ..


    +رفیق شبای من و گریه هامی 

    گرفته دل من 

    کجایی؟!


    +اینجا؟!

    اول چند وقت به چند وقت 

    سال دوم دبیرستان بودم که تاپیکی به نام"خاطره نویسی روزانه" توجهمو جلب کرد و امتحانی یه خاطره نوشتم.

    گذشت و گذشت 

    اون خاطره ها موند توی اون سایت و سایت بسته شد ..

    بعد از اون یه گروه زده شد که اینبار چند روز به چند روز خاطره مینوشتم توش حتی شده چند خط.

    این گروه هم تحمل ما رو نداشت و زدیم بیرون :))

    حالا، اینجا، جاییه که فقط و فقط برای خودمه ...

    از یه سر رسید کمتر حس خوب داره اما بازم حس آرومی بهم میده .. 

    ننویسم نا آرومم ..

    ممنونم که خوندید و شاید بخواید باز هم بخونید:)


    +امروز ؟!

    از یک هفته پیش تدارک دیدن برای امروز 

    ده بار از طرف خود سرهنگ و ده بار از طرف مدیریت پیامک که: فلانی 

    فلان روز 

    فلان ساعت 

    فلان جا باشیا!

    و ما در فلان روز و فلان ساعت در فلان جا حضور بهم رساندیم.

    اول که جمعیت اعزامی رو دیدم.. کفم برید.. یه شهرستان انقدر مسئول فاوا؟

    با خنده بیان نمودیم و کم مانده بود خورده شویم:/

    گفتند که به ازای هر مسئول یک همراه هم هست .. خب .. قانع گشتیم . 

    دوتا اتوبوس کم بود! 

    سومی رو هم بعد از کلی من جا باز کن و اون جا باز کن خبر کردن .. 

    و با یک ساعت تاخیر اعزام شدیم:/

    نصف مراسم و باید گفت قشنگ ترین جای مراسم که بر باد رفته بود :/

    یکی نیست بگه اون فرزند شهیدو بذارید برای سکانس پایانی:\ نا مسلمون شاید کسی دیر کرد :/

    و خلاصه 

    به سخنرانی نصفه گوش سپردیم . نمیگم حرف ولی پر از پندای تکراری .. و باز قدم بر نداشتن ما:/

    توی راه بودیم که پرسید: تو فهمیدی این اقاهه چی گفت؟

    خب برای آدمی که قدم برداشتن توی این راه

    و جنگ با دشمنی که نمیبینیم رو قبول نداره توضیح حرفای اون اقا سخت بود:/ 

    به چاره جویی خندیدم: نه والا

    یک ساعت راه برگشت صرف کسب اجازه از والده برای جیم شدن و خراب شدن سر دوست تنها مانده و صحبت سر اینکه کجا پیاده بشیم به رستوران همیشگی نزدیکه:/

    خب .. کلی چشم غره حواله ی اون راننده ی گرامی نمودیم که چرا از اون راهی که نزدیک تر به مقصد ما بود نرفت و اینا 

    ولی آخر سودی نداشت و با غرش چشمان ما طرف محو نشد :/

    و این چنین شد که یک مسیر نسبتا طولانی پا به باد ده رو دوبار گز کردیم و بالاخره با دوتا دوغ و دو عددِ تقیم به چهار قطعه پیتزا پیراشکی سوار تاکسی شدیم و به سمت خانه .. حملههههه!

    و بسیار خود را مورد عنایت نمودیم وقتی از نهار بیسیار مفیدمان عکس میگرفتیم . 

    من: امان از جوگیری :\

    اون: مثلا من و خودت (خنده)


    *بسی خوب بود

    گرچه از شب قبل توی ترک بودم. ترک مهم ترین آدم زندگی و .. گرچه سخت اما خوب گذشت.


    +دسر جدید!؟

    "فرنی و کشت"

    با ذوق مرگی تمام هجوم برد توی مغازه و با یه ظرف فرنی برگشت . 

    خب من نمیدونستم.فرنی چیه و دقیقا عین از پشت کوه اومده ها نگاش میکردم.

    حتی وقتی فرنی و شیره ی خرما رو جلوم گذاشت میترسیدم بخورم و هرچی دارم و ندارمو ... فاتحه!

    ولی جهنم و ضرر .. خوردم .. و در کمال من از تعجب سکته دهی .. خیلی خوشمزه بود!

    *امتحان کنید:)


    +یه بغضی هست که پدر من یکیو که هیچ 

    پدر اونو هم در آورده:/


    +حواسم نبود و از شیشه ی جلو به بیرون زل زده بودم.

    یهو به خودم اومدم دیدم داره با اخم نگاهم میکنه از پشت پنجره -_-

    دنبال راهی ام سه شنبه ی هفته ی بعد بهش بگم"به مرگ خودم فکرم توی تلق خوش نشسته ی روسری دختری بود که رفت روی سن لوح تقدیر گرفت.. تو به خودت نگیر!"


    +گفتم پیر مرد دوست داشتنی ایه .. دوستش دارم

    چپ چپ نگام کرد: بدم میاد میگی اینو دوست دارم و اونو دوست دارم 

    گفتم :غلط کردم.


    +بقیه پر چونگی باشد فردایی دیگر 


    +علی یار

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • دخترڪ
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵